.
" در زندگی زخم هایی است..."هدایت می گوید در زندگی زخم هایی است که روح آدم را مانند خوره در انزوا می خورند اما من می گویم ترس !
بله ، ترس ! ترس های که مثل خوره به جانت می افتند و در جمع و تنهایی و حال خراب و خوب دست از سرت بر نمیدارند . برای یک نفر مثل من که در دنیای کوچکش ، تعداد آدمها به اندازه انگشتان دست هم نیست ، شاید بزرگترین بحران تاریخ روزگارم ترس از دست دادن همین آدم های اندک باشد.
19/3
دیوانگی ست اما بعضی وقت ها دلم میخواد همه آدم هایی را که دوستشان دارم را ترک کنم ، بگذارم و بروم یک جای دور . نمیدانم که میخواهم در آن تنهایی چه کنم اما...
اما می دانم باید بروم قبل از اینکه ترک ام کنند ، این همان ترس است ، همان ترسی که میخواهد مرا بجود.
ترسی که فکر هایی احمقانه به ذهنم می آورد که فقط یک دقیقه کافیست تا از آن پشیمان شوم ، مثلا اینکه هیچ کس را نداشتم ، هیچ کس به معنای واقعی ، نه خانواده ای ، نه دوست و نه معشوقه ای .
شاید این ها تنها نقطه ضعف های من در زندگی باشند که هم دوستشان دارم و هم ندارم .مثلا مادرم برای من روشن ترین نقطه زندگی ام است ، نقطه ای که هر وقت همه در ها به رویم بسته شده نگاهش می کنم ، نگاهش میکنم چون او برای من تجلی خداوند است ، یادم می آورد که خدا هنوز از ما قطع امید نکرده ، هنوز دنیا مملو از بدی و تاریکی نیست ، دستهایش برایم مثل معجزه ایست بعد از هزار سال قطع امید خدا از انسان .
مثلا شبی که او را ترک کردم...
او اولین و تنها کسی بود که میتوانستم در چشمانش غرق شوم اما زنده بمانم ، کسی که خنده هایش برایم مثل نوای بنان غم انگیز و آبی بود ، کسی که با او آبی را شناختم و بعد از او بود که فهمیدم آسمان آبی ست ، پاییز آبی ست ، باران آبی ست ، دریا آبی ست ، غم
برچسب:
نویسنده: پویا ایمانی
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 3:01